باران
سلام.
عاطفه جونم : اصلا نمی خواستم وبلاگمو درسی کنم. اما یه پست گذاشتن راجع به درسم که اشکالی نداره؟
مریم جونم: خیلی خیلی لطف کردی بابت لینک هایی که دادی و اطلاعاتت. مرسی گلم.
قرار نشد دیگه: من هیچ وقت تو شبکه های هرمی نبودم... شاید اشتباه گرفتی!
فاتح جونم: تو درس بازاریابی تقریبا ۷ نمره این درس ارائه تحقیقه و اجباری! استثناآ تو این درس مجبور بودم تحقیق ارائه بدم
---------------------
خوب از ااین حرفا که بگذریم...
دیروز خیلی بعد از ظهر دلگیری بود٬ از دانشگاه اومده بودم خونه و تنها بودم...ساعت۴ هوا اونقدر ابری بود که به تاریکی می زد.
ابر زیاد با بغض فراون٬ اشکاشو ول داده بود تو آسمون... و من درون قفس تنگ اتاقم دلتنگ٬ یهو دلو زدم به دریا...رفتم تو بالکن خونه و یه خورده تو بارون خیس شدم و آرامشو از بارون گرفتم...کمی باهاش گریه کردم٬ کمی به گریه هاش خندیدم و کلی هم از خدای مهربونم تشکر کردم و ستایشش کردم.
یه نماز تو هوای بارونی با دل گرفته خیلی می چسبه!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۸ ب.ظ توسط fatemeh
دوشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٦
بازاریابی (marketing)
یکی از بهترین و زیبا ترین درس هاییه که این ترم دارم می گذرونم!
این که چگونه مشتری جذب کنیم و اونا رو مشتری خودمون نگه داریم.
البته اصطلاح بازاریابی به شکل خیلی خنده داری تو ایران جا افتاده که بیشتر شبیه " تراکت پخش کنی " است. و یا در حد بردن محصولات آرایشی بهداشتی به در آرایشگاه ها .
اما رشته بازاریابی که البته در ایران تو دوره فوق لیسانس تخصصی می شه، به نکاتی توجه می کنه که واقعا جالبه!
مثلا تولید کنندگان اسباب بازی های گران و مرغوب بازار بسیار خوبی تو ژاپن دارن، دلیلشم اینه که تو کشور ژاپن چون طبق قانون مصوب، هر خانواده فقط 1 بچه داره، این کودک بسیار لوس از آب در می آد و خرج هایی که خانواده واسش می کنن از 6 تا جیب انجام می شه: مادر و پدر، مادربزرگ ها و پدربزرگها( که اینها هم فقط 1 فرزند و یک نوه خواهند داشت)
اینا رو کاتلر تو کتاب اصول بازاریابی گفته!
پروژه ای که باید مربوط به این درس ارائه بدم خیلی ذهنم رو مشغول کرده.
دنبال تبلیغات جالبی در مورد شرکت PUMA می گردم!
اگه کسی می تونه کمکم کنه خیلی خوشحال می شم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ توسط fatemeh
یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦
يک مدير بازرگانی!
تا حالا در مورد یه موضوع مهم که کلی وقت و انرژی ازم می گیره تو وبلاگم ننوشتم.
دانشجویی...
اونم رشته مدیریت بازرگانی تو دانشگاه علامه.
روزای اولی که فهمیده بودم این رشته رو قبول شدم ناراحت بودم. از این رشته خیلی خوشم نمی اومد.
چند ترم اول هم همینطور بود.
اما از ترم پیش واقعا علاقه مند شدم. درس ها که تخصصی تر شدن٬ انگار شیرین تر و جذاب تر شدن.
این ترم هم واقعا درس هام رو دوست دارم. بازاریابی که با آقای محمدیان می گذرونم٬ مدیریت مالی٬ تجزیه تحلیلو طراحی سیستم و ... درس های واقعا قشنگی هستند که دوسشون دارم.
هنوز نتونستم ارتباط خاصی بین شغل و درسم پیدا کنم. اما امیدوارم که این اتفاق هم بیفته.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ توسط fatemeh
چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
از اغتشاش تا خوشبختی!
سلام.
باز هم مغشوشم.
همه چی به ذهنم می رسه و هیچی...
از چاکراههای کلاسهای انرژی درمانی تا گرسنگی و تشنگی که باعث بی حوصلگی شدید بعضی ها تو ماه رمضون می شه گرفته تا آنتی ویروس جدیدی که نصب کردم و لباسی که می خوام امشب تو مراسم افطار بپوشم...
اینا همش سوژه واسه نوشتن نیست...
اما سوژه واسه فکر کردن هست...
دیروز که رفته بودم واسه تعیین سطح کلاس زبان، تو مصاحبه ازم پرسیدن اهدافت برای آینده چیه؟!
شروع کردم براش توضیح دادن که من در حال درس خوندن تو دانشگاهم و جایی هم مشغول به کارم و علاوه بر اون خانه داری هم میکنم.... اون خانم پرید وسط حرفم و گفت متوجه سوال من نشدی، من اهداف آینده شما رو پرسیدم (و این بار برای فهم بیشتر من به جای کلمه aim از کلمه goal استفاده کرد) خندیدم بهش گفتم نه شما متوجه جواب من نشدی...گفتم من داشتم اینا رو می گفتم که بگم هدف من در آینده فقط تکمیل و پرورش همین کاراس که دارم می کنم...و هدف خاص دیگه ای ندارم...اونم لبخند زد و گفت: پس خوشبختی؟
تا حالا با این ظرافت خودم به موضوع نگاه نکرده بودم... که من خوشبختم!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٠ ب.ظ توسط fatemeh
یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦
وبلاگ نویسی
خیلی وقته ننوشتم.
داشتم به کل وبلاگم و پست هاش نگاه می کردم.
وقفه های طولانی بین نوشته هام با وجو ارتباط زیادم با اینترنت حتما باید دلیلی داشته باشه...
کمی فکر کردم...
نمی دونم دلیلش چیه؟!؟!؟
گاهی فکر می کنم حرفی برای زدن به همه ندارم...با این که دغدغه های زیادی دارم.
گاهی هم میگم شاید نمی دونم وبلاگ نویسی چیه و تو وبلاگ باید چی کار کرد.
شاید ارتباط درستی با دوستان وبلاگیم برقرار نمی کنم.
همه اش ممکنه دلیل خوبی باشه...
اما پس بقیه چطور این قدر راحت وبلاگ می نویسن؟
همه اینه تو جشن پرشین بلاگ به دهنم رسید.
وقتی دیدم همه اونجا وبلاگ نویسن و من هم...
باید دلیلی پیدا کنم که هیچ وقت منو از نوشتن منع نکنه...
بازم فکر کردم: بنویسم تا فراموش نشم؟
بنویسم تا خاطراتم بمانند؟
بنویسم تا وبلاگ نویس باشم؟
بنویسم تا دوستان خوب پیدا کنم؟
بنویسم تا سبک شوم؟
بنویسم تا افکارم منسجم شوند؟
بنویسم تا مطرح باشم؟!؟!
هنوز نمی دانم.
اما نوشتن را گاهی اوقات دوست دارم.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۸ ب.ظ توسط fatemeh
